در سرزمینی که سیاه مایه اش گران بهاتر است از سفید مایه اش
در سرزمینی که پهلوانانش فرزندان خود را بر زمین می کوبند ...
در سرزمینی که خرافات از دیوارها و گفتار مردمانش بالا می رود
در سرزمینی که گوسفندانش بر لب تیغ خودخواهی جان خود را استفراغ می کنند ...
در سرزمینی که مردمانش سفیدی را دوست دارند اما سیاهی را عادت کرده اند
در سرزمینی که عده ایی ماهی فروشند و عده ایی قلاب فروش
عده ایی چوب فروشند و عده ایی تبر فروش
عده ایی تاریک فروشند و عده ایی تاریخ فروش
عده ایی جوانه فروشند و عده ایی داس فروش
فقر هموطن را از یاد می برد ... دوست را نیز
فقر برادر را از یاد می برد ... پدر و مادر را نیز
آنگاه
عده ایی عاشقانه فروش می شوند و عده ایی عشق فروش
عده ایی خود فروش می شوند و عده ایی آدم فروش
عده ایی زهر فروش می شوند و عده ایی دشنه فروش
عده ایی کفن فروش می شوند و عده ایی گور فروش
و این سرزمین در آغاز قرن فضا
شیرخوارگان خود را رهسپار چوبه ی دار میکند ...
سرزمینی غریب و آشنا تر از هر آشنائی ...
]سعید قنبری[

