تبليغاتX
گیلی

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 21:33

 

آقا من اومدم

میدونم که دلتون خیلی برام تنگ شده بود (آره جون خودم). بعد از مدتها یه فرصتی دست داد تا دوباره دست به کیبورد ببرم و شما رو نصیحت کنم که از سرگذشت من عبرت بگیرید.

از اولش شروع می کنم که چطور شد ما اومدیم گمبرون.

آقا قضیه اینه که ما پس از 45 روز خدمت مقدس در پادگانی به فاصله نیم ساعت از منزل قرار شد که ادامه خدمت مقدس را در اتاقی در کنار منزل مقدس به اتمام برسانیم. از آنجا که ما یک خانواده بسیار کلفت (KOLOFT) و جزء پارتی دارهای سرشناس می باشیم مسئولان عالی رتبه نظام ارادت خاصی نسبت به ما داشته و با قرار دادن یک خط کش روی نقشه کشور مقدسمان و رسم یک خط از شمال به جنوب، محل خدمت مقدس را در انتهای پاره خط مزبور تعیین نموده و جامعه علمی کشور را داغدار کردند.

به هر حال و به هر جان کندنی بود خود را به گمبرون رساندیم. بماند که در راه چه مصیبتها متحمل گشته و با انواع و اقسام مرکبها و عبور از بیابانها و کوهها و دره ها به اینجا رسیدیم.

 

روز اول:

به منزل بابک آبای که از قبل منتظر ورود پر شکوه ما بود وارد گشته و استراحت نمودیم.

روز دوم:

خود را به یگان مربوطه معرفی کرده و با استقبال گرم آنان مواجه شدم. البته این مواجهه با گرما به محض خارج شدن از درب منزل اتفاق افتاد و تا یگان مربوطه و بعد از آن نیز ادامه داشت.

از آنجا که مسئولین عالی رتبه محل خدمت بنده را در یک جای گلابی تعیین کرده بودند یگان مزبور از قبول این امر امتناع می ورزید تا پسرخاله خودشان را در این جای گلابی نگه دارند و مرا به محل نی انداختن اعراب منتقل نمایند.

خلاصه پس از مقداری آبای بازی و دیپلماسی و تذکر دادن تصمیم مسئولین عالی رتبه و آوردن چیزهایی جلوی چشمشان ما در این مکان گلابی تثبیت شدیم.

روز سوم:

مسئولین مربوطه از من خواستند تا در این مکان گلابی چرخی زده و مراتب خوشامد خودم از هر بخش را به اطلاع آنان برسانم تا آنان نیز با توجه به علاقه بنده حالی به من داده و مرا سر جای مربوطه بنشانند.

پس از سه روز چرخ زدن:

از آنجا که من مطمئن بودم که روسای مربوطه مرا سر جای مربوطه خواهند نشاند بنابراین در این برهه حساس نیز با مقداری آبای بازی و دیپلماسی فعال سر جای مربوطه خودم قرار گرفتم و مسئولین مربوطه را سر جای مربوطه نشاندم.

جای مربوطه:

جای مربوطه عبارت است از یک اتاق شیک همراه با دو عدد کولر و سه نفر آدم و سه فقره کامپیوتر و به مقدار لازم میز و صندلی و یک فروند رادیو.

سهم من از جای مربوطه:

یک عدد میز و صندلی چرخونکی و یک عدد مونیتور درسفته (dorsofteh=shendereh) و یک کامپیوتر تقریبا خوب با پردازشگر دوتایی و حافظه در حد بالای گیگ.

خلاصه الان بعد از مدتها تصمیم گرفتم تا چند خطی بنویسم و شما رو از سلامتی خودم مطلع کنم.

در پست های بعدی بیشتر از اینجا می نویسم.

 

 

پ.ن.

1. سوال موال داشتید بپرسید.

2. جنس منس خواستید بگید.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 12:55


آقا جبر روزگار داره من رو با خودش می بره. من به زودی از یک بندر شمالی به یک بندر جنوبی نقل مکان می کنم. این نقل مکان اگرچه دردسرها و سختیهایی داره و باعث به هم ریختن برنامه ها و اهداف بلند مدتم میشه ولی همراه با جذابیتهایی هم هست.

آب و هوای حاره ای

میوه های استوایی

چهره های استوایی

نزدیک شدن به دوبی!

و...

به هر حال این هم خاطره ای هست و میگذره...

منتظر سفرنامه و خاطرات بندر باشید

 

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
شنبه یکم تیر 1387 ساعت 13:38

 

جانان من بر خیزو اهنگ سفر کن                گر تیغ بارد،گو ببارد ،جان سپر کن

جانان من بر خیز بر جولان برانیم                  زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم

ان جا که هر سو صد شهید خفته دارد          ان جا که هر کویش غمی بنهفته دارد

جانان من اندوه لبنان کشت ما را                 بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را

باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین            باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:

اینها رو همون دوستی برام فرستاده که همیشه email های جالب می فرسته...

 پیشنهاد می شود پلیس امنیت اجتماعی یک سری هم به کشور دوست و برادر و مسلمان و نیازمند کمک لبنان بزند.

 من می خوام برم لبنااااااااان....

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع: