تبليغاتX
گیلی

سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 20:19

 

مایکل مور:

سیاست مداران حرف های عجیبی می زنند!

مهد کودک ها باید وضع مناسبی داشته باشند.

به مردم مساعدت می شود تا بخاطر سنگین بودن هزینه های درمانی خانه و یا محل کارشان را از دست ندهند.

 در زمانیکه پدر و مادرها پا به سن می گذارند و لازم است در خانه سالمندان از آنها نگهداری بشود از بیمه خدمات درمانی و بهداشتی رایگان بهره می برند در ادامه این سیاست مدار مورد مصاحبه چنین ادامه می دهد:

 یک جامعه سالم را باید اینطور تعریف کرد :

تا همه مردم برنده نشوند . هیچ کس نبرده با تحت فشار قرار دادن افرادی که قادر نیستند از خودشان دفاع کنند بردی وجود ندارد، هیچ کس برنده نیست .

 

ایران:

حکومت باید متکی بر یک جمع فداکار باشد. اکثریت مردم ‏در حکومت خاموشند. یک جمع فداکار می تواند از طریق ایجاد رعب حکومت را پایدار نگاه دارد.

النصر بالرعب

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 15:31

 

مي داني ...
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه شب غرق مي كند.

 

اي صميمي،
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
يا شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم

 آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم

و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند؟

در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد؟

پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند

آن مرد زرد پوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي « ورود ممنوع »
با خانه هاي « به اجاره داده مي شود »
چه خواهد كرد

سرزميني را كه دوستش مي داريم؟

 

پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم.

 

 

 

]خسرو گلسرخی[

 

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 11:31

 

دکتر ابراهيم يزدي به روزهاي نخست پيروزي انقلاب بر مي گردد.

او مي گويد بر خلاف دستور آيت اله خميني مبني ‏بر عدم اعدام امير عباس هويدا:

هنگامي که هويدا شروع کرد که بگويد در دوران ۱۴ ساله زمامداري او به عنوان ‏نخست وزير شاه چه اتفاقاتي افتاده است و خاطراتش را بيان بکند، رييس جلسه به دادگاه تنفسي کوتاه مي دهد. موقعي که ‏هويدا به راهروي دادگاه مي آيد يکي از آقايان روحاني[‏‎ ‎هادي غفاري [که آن جا بوده و من مايل نيستم الان اسم او را ‏ببرم در راهرو با هفت تير کمري خودش او را مي کشد.

بدين ترتيب آقاي هويدا را مي برند روي صندلي اش مي نشانند ‏و عکس بر مي دارند و حکم اعدامش را برايش قرائت مي کنند و بعد مي برند.

اصلا چنين چيزي نبود که اعدامش ‏بکنند. هويدا به اين ترتيب کشته شد. مرگ زود هنگام هويدا مملکت ما را از يک سري حقايق تاريخي اش محروم ‏کرد.اگر هويدا سخن مي گفت به نفع چه کسي و به ضرر چه کساني بود!؟ قطعا اگر هويدا مجال پيدا مي کرد که سخن ‏بگويد سخنانش به نفع شاه و اطرافيان حاکم او نبود.

بنابراين من اين احتمال را مردود نمي دانم که کساني که نفوذ کرده ‏بودند در آن جا براي آن که هويدا حرف و سخني نگويد به دست آن فرد او را کشتند. تا در همين جا پرونده مختومه ‏بشود.

 

] روزآنلاین[

 

آیتالله توسلی هم که بعد از اظهار نظر درباره اوضاع مملکت خدابیامرز شد.

خدا رفتگان همه رو رحمت کنه

آمین

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 1:59

نقل است كه عباس ميرزا نايب السلطنه و فرمانده كل قواي ايران در جنك با روسيه تزاري جزء نسل اول ايرانياني است كه با اروپا آشنا شده و تفاوت بين خودمان و آنها را حس نمود و شايد شكست ها و ناكاميهايش در جنگ با امپراتوري نيمه اروپائي روسيه تزاري او را به فهم تفاوت سوق داده باشد.

او به ژوبر فرستاده ناپلئون مي گويد: نمي دانم اين قدرتي كه شما اروپائيان را بر ما مسلط كرده است چيست و موجب ضعف ما و ترقي شما چيست؟

شما در جنگيدن و فتح كردن و به كار بردن تمام قواي عقليه متبحريد و حال آنكه ما در جهل و شعب غوطه ور و به ندرت آتيه را در نظر مي گيريم. مگر جمعيت و حاصل خيزي و ثروت مشرق زمين از اروپا كمتر است ؟ يا آفتاب كه قبل از رسيدن به شما بما مي تابد تاثيرات مفيدش در سرما كمتر از سر شماست ؟ يا خدائي كه مراحمش بر جميع ذرات عالم يكسان است خواسته شما را بر ما برتري دهد؟ گمان نمي كنم اجنبي حرف بزن ! بگو من چه بايد بكنم كه ايرانيان را هشيار نمايم؟

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 17:57

شاد ماندن به هنگاميكه انسان در گيرودار كارهاي ملال آور و پر مسئوليت است ، هنر كوچكي نيست.

نيچه

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 12:34

فیلسوفها تنها ترین آدمهای دنیا هستند. دائماً به مسائلی فکر میکنند که مسأله مردم نیست. به مسائلی که ابدی و ازلی است. زندگی خودشان را دارند. برای همین چون چند نفری جایی گرد میآیند، شروع به بحث و جار و جنجال میکنند. به خصوص اگر بحث به نیچه بکشد که همیشه بحث انگیز بوده است. همیشه عده ای او را فیلسوف، جمعی هم شاعر و بعضی هم دیوانه دانسته اند.

 

هیچ کدام قادر به قانع کردن یکدیگر نیستند. انگار هر سه باید باشند. انگار هر سه جزء نیچه است. در مشهورترین عبارت نیچه هم هر سه این حالات دیده میشود. منظور آن عبارت وحشتناک است که گفت: «خداوند مرده است».

 

هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت. و هر گوشی که شنید با وحشت شنید. این طور دهان به دهان گفت. زاهدی که عمری با وسوسه های لذت جنگیده بود، به محض اینکه سر از سجاده برداشت، خبر وحشتناک را شنید. بهت زده شد. بعد ناگهان ناامید و مویه کنان گفت: «همه زهدم هدر شد. چه کسی پاداشم را میدهد؟»

 

مسیحی مؤمنی از مردم به غاری دور فرار میکرد و فریاد میزد: «بشر ملعون است. اوّل پسرش را به صلیب کشیدند. حالا خودش را کشتند.»

 

باستان شناس پیری گفت: «بی خدا نمیتوان زیست. باید خدایان یونان را زنده کرد.»

 

گناهکار شرمنده ای در خفا تلخ میگریست: «از من ناراضی رفت».

 

عارف سالخورده ای از درون میلرزید: «دوستی با قدرت مطلق آرامش بخش بود».

 

ستم دیده ای به جنون افتاده بود. فریاد میزد: «ستمکاران! آسوده باشید!»

 

شاعری گفت: «تا خدا بود، همه غمها رنگ سبزی داشت».

 

حکیمی گفت: «جهان با مرگ خدا، بی عدل خواهد شد».

 

پوچ گرایی از فرصت استفاده کرد: «اگر جهان تاکنون پوچ نبوده، من بعد که خواهد بود!»

 

کشیش ترس خورده، باد عبایش را انداخت. فریاد زد: «ایمان خود را گم نکنید. خداوند جانشین دارد. پسر دارد. مسیح را فراموش نکنید. او در آسمان هاست. او شما را فراموش نمیکند.»

 

مرد برهمایی رفته بود تا با کمونیست ها در سوگ بنشیند. همان جا گفت: «در مرگ خدا هیچ کس مانند کمونیست ها نگریست. چون فرزندان ناخلف هستند که فقط پس از مرگ پدر قدرش را میدانند. آن که به دنبال زیبایی و عدل مطلق است، بی عشق به خدا نیست.»

 

تاریخ نویسی گفت: «خداکشی رسم دیرینه بشر است. خدایان یونان، روم، هند، همه به دست بشر کشته شده اند.»

 

دانشمندی پاسخ داد: «امّا بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته. باید خدای نویی بسازیم.»

 

صدای فریادها بلند شد: «بشر خودش خدای خودش بشود.»

 

پیری گفت: «برای همین هم خدا را کشتید. خواستید جانشین و وارث او شوید.»

 

فیلسوفی گفت: «این قتل، پایان کار قاتل است. بشر قصاص میبیند.»

 

درویشی فریاد زد: «به هوش باشید. صنعت و دنیای جدید است، ثروت و پول است که خدا را کشت. ما را هم میکشد. فقط به هوش باشید!»

 

عالم غربی گفت: «حالا که خدا مرد، چه کسی ما را پس از مرگ زنده میکند؟»

 

مردی که ماه های آخر حیات را میگذراند، از تمنای کهن بشر گفت: «حالا که خدا نیست، باید خودمان بهشت را پیدا کنیم. باید هرچه زودتر بهشت را بیابیم تا جاودان بمانیم.»

 

جوانی شوق زده گفت: «چیزی را که حضرت آدم از کف داد، شاید ما دوباره به کف آوریم.»

 

دیگری گفت: «خواستن توانستن است.»

 

این بار نوبت عاقل مردی بود: «از همان جایی که آدم از بهشت به زمین افتاد، لابد از همان جا هم میشود به بهشت رفت. باید همه جا را گشت.»

 

پا به پا دور جهان و به دورترین نقطه یک جنگل بکر رفتند. خبر یافتند پسرک هفت ساله ای هست که به همه چیز معرفت دارد، و هزاره هاست همان طور هفت ساله مانده. با خود گفتند: «لابد از درخت ممنوعه خورده است.»

 

بارقه ای از امید به دلشان افتاد. دیگر آن خبر وحشتناک را وحشتناک نمیدانستند. سنگ نوشته های مقدس را که از آغاز خلقت خبر میداد، دوباره تفسیر کردند که وقتی حوا دندانی به سیب ممنوعه زد و بعد آدم دندانی دیگر زد، لابد بقیه میوه بهشتی در دستشان بود که به عقوبت، هبوط کردند. پشت دست میگزیدند که چطور متوجه حقیقتی به این روشنی نشده بودند و میگفتند: «شاید این پسر بعدها در زمین از همین سیب خوده است.»

 

بعضی دیگر تأکید کردند: «با دو باری که سیب را به دندان کردند که سیب تمام نمیشود. آن هم سیب بهشتی که لابد بزرگ است. پس بقیه داشت.»

 

آنان که سخت گیرتر بودند گفتند: «احتمالاً تخم آن میوۀ بهشتی به زمین شده و بار داده و پسرک از همین بار خورده است.»

 

از ته دل امیدوار یکدیگر را بشارت میدادند: «ممکن است درخت بهشتی یا تخم آن هنوز باقی باشد.»

 

اکنون خداوند را شماتت میکردند که تا زنده بود، چشمهایشان را به حقایقی از این دست بسته بود. مظلومیتی در خود حس کردند. مطمئن بودند رازهای تازه ای را خواهند گشود. امیدهایشان دور از دست رس نبود. عهد بستند با هم مهربان باشند. آنان که نازک دل تر بودند به گریه افتادند.

 

در جنگل سبز باستانی، جماعت وار و یگانه پیش رفتند. امّا به دل منفرد بودند، هرکس بهشت و حیات جاودان را نصیبه خود میخواست. چنین، در پی پیرمرد هفت ساله و درخت بهشتی تا به جایی رفتند که نام هیچ یک از درختهایش را نمیدانستند. ساقه هایشان سبز بود و در مه غلیظ کمرنگ میزد. جلوتر که رفتند دیگر جایی را نمیدیدند. یک سفیدی مه رنگ مطلق بود و درختهای خاکستری اطراف بیشتر لمث میشدند تا گوشهایشان نجواهایی شنید که سرد بود. لرزیدند. معلوم نبود از پیرمرد هفت ساله یا از دیگری است.

 

با شنیدن نام «نیچه» گوش هایشان تیزتر شد. امّا چون بقیه کلام را شنیدند چنان بی تاب شدند که خواستند به فرار برگردند و در مه گم شدند.

 

فقط یکی ماند تا به آدمیان بگوید.

 

صدای حزن انگیز و نرمی بود که سرد بود و بوی کاجهای پیر میداد. میگفت: «نیچه پیامبر کفر گوی ما بود. او را جادوی کلام دادیم تا دروغ هایش را باور کنید و فرمانش دادیم تا خبر مرگ ما را بدهد. میخواستیم دوستان و دشمنان خود را بشناسیم... شناختیم... شناختیم.»

 

 

]اردلان عطاپور [

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 2:16

 

در راستای لزوم تغییر کتب درسی دختران و پسران:

 سرپرست وزارت آموزش و پرورش با اشاره به اين که دختران در 9 سالگي به سن تكليف مي‌رسند و پسران در‎ ‎سن 15 سالگي، گفت: آيا دليل آشكارتري در تفاوت بين دختران و پسران وجود دارد؟

 

با توجه به این برهان قاطع و دلیل محکم در بیان فرق بین دختران و پسران اینجانب از این منطق دشمن شکن استفاده نموده و اعلام می نمایم...

چون روند بلوغ مرغ و خروس در سه سالگی به اندازه یک انسان سی ساله می باشد پس ما با مرغ و خروس فرق داریم.

اووووووووپس....

دندوناتون ریخت!!!!

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:6

 

باز هم یه دهه زجر دیگه اومد.

باز هم تاریخ سازی و آمار و ارقام سازی و عدد سازی از تلویزیون و رسانه های مزدور شروع شد.

رسانه ملی هم هر سال بخشهایی از فیلمهای مستند انقلاب رو پخش می کنه. ولی همش رو نشون نمی ده تا مردم زیاد متوجه بدبختی شون نشن...

آب و برق مجانی...

پول نفت...

استقلال...

آزادی...

همچین با آب و تاب آمار میدن که آدم توش میمونه...

در سال 57 ما موبایل نداشتیم ولی حالا داریم

در سال 57 ما پژو و پراید نداشتیم ولی حالا داریم

در سال 57 ... ولی حالا...

 این فرمول کلیه. به جای نقطه چین چیزهای زیادی میشه گذاشت.

به این حرفها هم کاری نداریم که کشورهای دیگه تو این مدت چه کار کردن. کره، ترکیه یا همین کشورهای شمالی که در حد یه استان کشورمون هستن.

با توجه به افشاگریهای مستند و تاریخی رسانه ملی حالا ما می دونیم که تمامی مزدوران رژیم شاه همه همجنس باز بودن...

همه وابسته به آمریکا و در جهت منافع اسرائیل پیش می رفتن...

ولی به برکت این انقلاب ما حالا یک کشور پیشرفته شدیم.

اصلا هم یادمون نیست که سال 60 ما از اسرائیل و آمریکا اسلحه می خریدیم...

اصلا هم یادمون نیست که سال 78-79 برای تبرئه خودمون سعید امامی رو همجنس باز و زنش رو فاحشه کردیم.

الان هم که شلوار ترک نمی پوشیم و ماشین کره ای سوار نمی شیم.

تو دیسکوهای دوبی هم که ...

فعلا هم که داریم روی ماهواره جدیدمون کار می کنیم. کاوشگر امید رو فرستادیم اون بالا که بگیم ما هم آره...

راستی از زهره خبر ندارین؟

ماهواره زهره رو میگم بابا...

همونیکه سال 78 قرار بود هواش کنیم...

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 2:23

 

آقا من بالاخره به تکنولوژی رسم فراکتالها دست پیدا کردم...

عجب دنیاییه پسر...

خیلی توپه...

شکلی رو که رد بالا می بینید معادلش هست f(x)=f(x)^3+c

شکلهایی که تو این مایه ها هستن به مجموعهMandelbrot  معروفن

اگه خواستین بگید تا کدش رو براتون بفرستم.

شما می تونید با تغییر معادله شکلهای جالبتری ببینید .

این موفقیت بزرگ علمی رو که از موفقیت دانشمندان هسته ای کشورمون هم مهمتره به خودم تبریک می گم.

 

 

میگم اگه شما قبلا به این تکنولوژی دست پیدا کردین خوشحال می شم ازتون یاد بگیرم.

یه چند وقتیه زدم تو خط علمی. اگه دیدین یه روز خبر پیدا کردن واکسن ایدز رو دادم تعجب نکنید.

فعلا تا اون روز رفتار پر خطر نداشته باشین...

J

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 2:8

كهنه رندي بود نام نامي‌اش باباكرم
گه فروتن بود و گه انبانـــه فيس و ورم

دوخت هر دم كيسه و اندوخـــت دينــار و درم
زيســـت عمــــري كاميــاب و مالدار و محـترم

چون ز عهد كودكي تا آخرين ساعت كه مرد
نان به نرخ روز خورد


در جواني مدتي لبّاده و دستار داشت
بعد تا چندي كراوات و كت و شلوار داشت

او كه در اصلاح روي و موي خود اصرار داشت
ديدمش روزي كه از اصلاح صورت عـار داشت

گاه مو بر رخ نهاد و گاه موي از رخ سترد
نان به نرخ روز خورد



آنكه در محبس به پهلوي مدرس مي‌نشست
ناگهان از او بــــريد و با رضا خان داد دست

چون رضا خان جيم شدخودرابه حزب توده بست
چون ورق برگشت وحزب توده هم شد ورشكست

رفت و بردرگاه فرزند رضا خان سر سپرد
نان به نرخ روز خورد



در بر اهــل وفـــا رنــگ وفاكيشان گرفت
دربساط ميگساران, ساغر از ايشان گرفت

چون به درويشان رسيد آيين درويشان گرفـــت
گرگ با نيرنگ, جــا در جــامه ميشـان گــرفت

بر گلوي گوسفندان زبون دندان فشرد
نان به نرخ روز خورد



گرفتاد اندر ته درياي قلزم, شد نهنگ
ور به جنگل‌هاي افريقا درآمد, شد پلنگ

گشت مستفرنگ, اندر محفـــل اهــل فـــرنـــگ
گـاه شــد رومي رومي گــاه شــد زنگي زنگ

گاه ترك و گاه تازي, گاه مرشد, گاه كرد
نان به نرخ روز خورد



گشت در هر راه نان و آب داراي رهنورد
يافت هر دم صورتي ديگر, چون طاس تخته نرد

گاه نرشد, گاه ماده, گاه زن شــد, گـــاه مـــرد
چون به دينداران رسيد از باده خواري توبـه كـــرد

چون به ميخواران رسيد آن توبه را از ياد برد
نان به نرخ روز خورد



در بر بودائيان, آيين بودا را ستود
در بر زرتشتيان, زند و اوستا را ستود

چون مسيحي ديد, انجيـل مسيحــا را ستـــود
چون كليمي يافت, ده فرمان موســــا را ستـــود

چون مسلمان ديد, خود را از مسلمانان شمرد
نان به نرخ روز خورد



مؤمنان او را يكي از مؤمنان پنداشتند
صالحان او را نكو كار و امين پنداشتند

دزدهــا او را به دزدي بي قريـــن پنـــداشتنـــد
از چه رو جمعي چنان, جمعي چنين پنداشتنـد؟

چونكه هم در زهد شهرت داشت, هم در دستبرد
نان به نرخ روز خورد

 

]ابوالقاسم حالت[

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 2:19

سلام

بعد از چند روز آپدیت نکردن باز هم اومدم. امروز دیگه درد ندارم و می تونم حداقل کارهام رو انجام بدم. ولی تا چند روز باید آنتی بیوتیک مصرف کنم.

میگن عشق چیزیه که آدم زندگیش رو به خاطرش فراموش می کنه.

ولی من میگم که دندون درد چیزیه که آدم هم زندگیش رو فراموش می کنه و هم عشق رو...

خدا نصیب هیچ کس نکنه

فیلتر شکن جدید رو از پیوندهای روزانه بگیرین....

اوه ه ه ه .....

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:18

فروريزيد اي اشك هاي سوزان ! با آرامش هميشگي خود فرو ريزيد و در اين ريزش لحظه اي درنگ مكنيد. زماني خانة شما دلي پر شور و سينه اي پر هيجان بود ، افسوس كه اكنون مسكنتان به جز گونه اي زرد و چهره اي پژمرده نيست !

شما همچون قطره هاي شفاف باران هستيد كه پي در پي بر تخته سنگي فرو مي ريزد و بر اطراف پراكنده مي شود ، نه خورشيدي در آسمان مي درخشد كه بخارش كند و نه نسيمي در فضا مي وزد كه ذراتش را با خود ببرد.براي سعادتمندان ، شنيدن ناله هايي كه از دل شكستة تيره روزان به در مي آيد چه اهميت دارد ؟ ديدار قطرات سوزان اشكي كه به آهستگي بر گونة بينوايان جاري مي شود چه تأثير مي كند ؟

در آسمان دل آنها خورشيد اميد با زيبايي فراوان مي درخشد. براي چه صفا و تابش آن را با ياد بيچاره اي كه در دل او به جز ظلمتي عميق وجود ندارد ، بر هم زنند ؟ افسوس كه از غم بيچارگان تا شادي نيك بختان راهي بس دراز است !

هرگز اشك نا اميدي و محنت ، لبخند نشاط آنها را برهم نمي زند ، هرگز ابر يأس و بي پناهي ، آسمان سعادتشان را تاريك نمي كند ، هرگز نالة فقر و تنهايي در خاموشي دلشان طنين نمي افكند !

دنياي زيباي آينده با همة شكوه خويش در برابر آنها جلوه مي كند و خورشيد فروزان سعادت با تمام نور و فروغ خود بالاي سرشان مي درخشد. بادة شهدآگين حيات تا قطرة آخر در كامشان فرو مي ريزد بي آنكه تلخي شرنگي مذاقشان را آزار دهد. در اين صورت براي چه رخ بگردانند تا قطره هاي اشكي كه به آرامي از ديدگان تيره روزي سرازير مي شود را بنگرند و به ناله هايي كه از دل ستمديده به در مي آيد گوش فرا دارند ؟

هيچكس از اين مردمي كه با لبان پر خنده از پيش او مي گذرند ، لحظه اي نمي ايستند تا از او احوالي بپرسند. هيچكس به خود آن زحمت را نمي دهد كه دهان بگشايد و براي تسلي او بگويد : « من نيز با تو مي گريم ! »

اي دل غمديده ، اكنون كه چنين است براي چه انتظار همدردي از ديگران داري ؟ براي چه مي پنداري كه روزي ناله هاي جان سوزت در دل هاي آنان طنين خواهد افكند و آنها را افسرده خواهد ساخت ؟

بياييد تا با درد و غم جاوداني خود خو گيريم و دم برنياوريم ، آتش غم را كه در كانون دلمان شعله ور است با خاكستر صبر بپوشانيم و لب به شگوه نگشاييم ، با رنج و الم بسازيم و مصائب را آنگونه كه بايد ، استقبال كنيم.

هنگامي كه روح محزون از پس پردة نا اميدي بر چهرة گردون نظر مي افكند و چيزي به جز آرزوهاي در خاك رفتة خويش نمي بيند ، زماني كه رشتة استوار محبت چون تار سستي در هم ميگسلد و بندي كه آخرين پيوند او به روي زمين است پاره مي شود ، موقعي كه انبوه مصائب روح ما را از هر سو در مي گيرد و پنجة زورمند غم گلويمان را مي فشارد ، وقتي كه در آسمان ظلماني آينده كمترين نور اميدي نمي درخشد و در جام عمر به جز شرنگ جان گداز فرو نمي ريزد ؛ اي خداوند ! در آن وقت است كه نام پر جلال تو در خاموشي دل من طنين مي افكند و دست تواناي تو با قدرت بي پايان خويش بار كمر شكني كه بر پشت من جاي دارد را بر مي دارد . اي خداوند بزرگ ! چگونه مي توان نداي پر نوازش تو را با گفته هاي سرد و رياكارانة ديگران برابر نهاد ؟ اينان همه هنگامي سخن مي گويند كه دريچه هاي دلشان از هر سو بر روي شادماني و خرمي گشوده است ، ليكن تو وقتي به انسان تسلي مي دهي كه از هيچ روزنه بر فضاي ظلماني قلب بشر فروغي نمي تابد !

ارادة مقدس تو ما را از دنياي يأس و محنت به در مي برد و دريچة آسمان اميد را به رويمان مي گشايد ، پردة تاريك غم را از پيش چشممان كنار مي زند و ما را به سر چشمة نور و صفا رهبري مي كند. آنانكه پيوسته ما را افسرده ديده بودند ، به اين شادماني بي جهت مي نگرند و لبخند ما را مي بينند ، آنگاه با شگفتي از خويش مي پرسند : « اين شادي از كجا آمده است ؟ »

 

 

Alphonse de Lamartine

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع: