خب...
بالاخره تاسوعا و عاشورا هم رسید.
بزرگترین گردهمایی سالیانه مردم ایران که در این روزها همه باید از خونه بیان بیرون.
اوووووووووووه ه ه ه ه چه روزیه... دخترا.... پسرا... تریپ مشکی....
روز ریتمهای 4/2 و 8/6 که هر مسجد و دسته ای با ساز و دهل بزرگتر سعی داره خودش رو سینه چاک تر و مسلمون تر نشون بده...
گنده لاتها و خورده لاتها با لپهای گل انداخته و سرهای داغ پشت سر علم راه میرن و با رخصت از پیشکسوتها و گنده لاتهای دیگه علم رو میزارن رو دوششون...
دخترا هم با تیپهای مانکنی آخرین دستاوردهاشون رو در زمینه لوازم آرایش و لباسهای اونجوری به رخ همدیگه می کشن....
بازار موبایل و بلونوث بازی هم که داغه داغه.... چقدر جوون تو این روز به همدیگه می رسن...
بیرون که میری میبینی که همه موبایلاشون رو دادن هوا و طوری که مدل گوشی خودنمایی کنه دارن از این کارناوال بزرگ فیلم می گیرن....
دولت مهرورز هم که از این کارناوال حداکثر استفاده رو می کنه و بیرون اومدن مردم رو به حساب تجدید میثاق با آرمانهای اسلام و انقلاب و نظام و ولایت فقیه و احمدی نژاد می زاره...
تازه قراره با این علم ها و طبل و سنجها مشت محکمی هم تو دهن بوش و اون زنیکه، رایس رو میگم بابا...، بزنیم. نمی دونم چطور این جور مواقع ملت صاحب اختیار و عقل و شعور قلمداد می شن.
فعلا هم که در آستانه انتخابات دولت مظلوم سعی می کنه سوتی نده و احتمالا هم تو تاسوعا و عاشورا کاری به کار مردم و جوونا نداره.
به هر حال این محرم و صفر است که اسلام؟؟؟ رو زنده نگه داشته...
ولی رئیس دانشگاه اصفهان که همه انجمنهای اسلامی و غیر اسلامی رو تعطیل کرده خوب حرفی زده:
در اسلام NGO و انجمن نداريم، همه بايد عضو ان.جي.اوي ابالفضل العباس باشند.
دکتر ارنستو گوارا دلاسرنا معروف به چه گوارا در سال 1928 در شهر روزاریو یکی از شهرهای بزرگ آرژانتین در میان یک خانواده اسپانیایی- ایرلندی متولد شد.
نام چه که بر ابتدای گوارا آمده است و وی را مشهور کرده در واقع یک اسم عام است و همه آرژانتینی ها یکدیگر را با آن صدا می کنند. مثلا در شیراز که مردم یکدیگر را کاکو می خوانند.
پس از اتمام تحصیلات مقدماتی وارد دانشکده پزشکی شد و در سال 1953 موفق به اخذ دکترای پزشکی گردید و به اتفاق دوست پزشک خود گرانادو به درون جنگلهای آمازون رفته و در یک بیمارستان جذامی ها مشغول به کار شد. او برای کمک به محرومان و بیماران فقیر تلاش بسیاری نمود. او در خلال ایام دانشگاهی و همچنین کار در بیمارستان با مشاهده فقر، تبعیض و سلطه استعمار و استثمار و دخالتهای علنی آمریکا و سیا در امور داخلی کشورهای آمریکای لاتین، به مطالعه آثار مارکس و لنین و دیگر کمونیستهای مشهور علاقه مند شد و در کوتاه زمان پیرو ایدئولوژی مارکسیسم – لنینیسم گردید. بدون اینکه باورهای بسیار قوی مذهبی خود را فراموش کند و بعدها در آثار و نوشته هایش به این نکات اشاره هایی کرده است. او مدتها در بولیوی خدمت کرد و سپس به همراه گروهی از یاران خود به گواتمالا رفت و شاهد جنایات و دخالتهای سیا و آمریکا در براندازی رژِم آربنز بود و با تمام تلاشی که در کمک به انقلابیون کردند متاسفانه کاری از پیش نبردند. از همان زمان او هدف سیا و ماموران آمریکا و حکومت دست نشانده آنها در گواتمالا گردید. با کمک مخفیانه یکی از سفارتخانه هایی که هنوز نام آن فاش نشده از گواتمالا خارج شد و به مکزیک رفت و در 1955 فیدل کاسترو را در آنجا ملاقات کرد.
چه گوارا در طول سفرهای خود تجربیات زیادی آموخت و چون دارای هوشی سرشار بود و در کارهای خود ظرافتی عجیب و بی همتا داشت، در زمانی بسیار کوتاه نه تنها تبدیل به یک نظریه پرداز انقلابی و سیاسی شد بلکه به دلیل گذراندن دوره های آموزش چریکی، به عنوان یک مبارز و تکاور استثنایی مشهور گردید. کاسترو پس از ملاقات با وی، بی درنگ او را وارد صفوف یاران انقلابی خود کرد و او ابتدا به عنوان پزشک انقلابیون وارد مبارزه شد. لکن به دلیل انضباط و قدرت تیر اندازی و عملیات چریکی که داشت به زودی به صفوف گروههای ضربت پیوست و چیزی نگذشت که رهبری گروههای مختلف انقلابیون جنگل را بر عهده گرفت. او با تمام وجود خود را در خدمت انقلاب کوبا قرار داد و برخی عملیات خطرناک را که حتی کاسترو از انجام آنها واهمه داشت بر عهده گرفت.
وقتی انقلاب کوبا به ثمر رسید مدتها در آن کشور مسوولیتهای انقلابی را عهده دار بود ولی پس از زمانی نه چندان طولانی آنجا را ترک کرد.
جدایی او داستانها و شایعات زیادی را رواج داد. بسیاری معتقد بودند که اختلافات عمیق او با کاسترو در شیوه مبارزه و ادامه کار پس از پیروزی انقلاب سبب این جدایی گشت.
چه گوارا بر این باور بود که ما برای به قدرت رسیدن و پشت میز نشستن انقلاب نکردیم. ما برای مردم انقلاب کردیم و باید حکومت را به دست مردمان شریف و پاکدامن بدهیم و خود برای رهایی یک ملت تحت استعمار و ظلم دیگر وارد مبارزه ای جدید شویم. در حالیکه کاسترو پس از پیروزی انقلاب خود حکومت را به دست گرفت.
او در یک نامه به کاسترو سبب جدا شدن خود را در دو علت خلاصه نمود. وی به کاسترو نوشت آنچه که سبب شد ما در این کشور انقلاب کنیم بی عدالتی و بی قانونی بود. وقتی یاران شما پس از انقلاب افراد برکنار شده رژیم پیشین را بدون محاکمه تیرباران می کنند و جرم آنها را از راههای قانونی و انتخاب وکیل مدافع ثابت نمی کنند و گلوله جای قانون را می گیرد در واقع همان کاری را می کنند که باتیستا (رهبر پیشین کوبا) می کرد. در نتیجه از همان لحظه تیرباران انقلاب راه خود را تغییر داده است.
وقتی انقلابیون سرمست از باده پیروزی در درون اتاقهای لوکس کولر دار خنک و در میان بازوان منشیهای دلربای مدیران پیشین قرار می گیرند و باز صف ارباب رجوع در پشت درهای بسته مدیران ایجاد می شود و مردم از راه همان منشی ها با انقلابیون ارتباط پیدا می کنند زنگ تفریح و سرانجام زنگ پایان انقلاب زده شده است. من در چنین جایی نمی توانم بند شود.
چه گوارا پس از ترک کوبا به آفریقا رفت و در کنگو به همراه یک گروه تکاور پا به پای یاران و هواداران پاتریس لومومبا وارد مبارزه شد و در جریان این مبارزات تجربیات زیادی آموخت. پس از مدتی به تانزانیا رفت و سپس به کوبا برگشت و آنگاه برای ادامه مبارزات خود به بولیوی رفت. حدود یک سال بعد در سال 1967 او و یارانش در بولیوی لو رفتند و مخفیگاه آنان شناسایی و سرانجام دستگیر و تیرباران شدند.
در شناسایی او بی شک سیا نقش اول را بازی می کرد زیرا همه یاران او و حتی گروه کثیری از جوانان انقلابی آمریکای لاتین خود را مثل او آرایش می کردند و شبیه او لباس می پوشیدند و ریش گذاشته بودند و همدیگر را چه صدا می کردند.
چه گوارا به دلیل اعتیاد شدید به سیگار برگ مبتلا به آسم بود و همیشه اسپری مخصوص آسم به همراه داشت و می گویند همین آسم سبب شناسایی وی و یارانش گردید.
چه گوارا یک انقلابی آزاده و کاملا بی همتا بود که مرزهای انقلاب را شکست و اندیشه ای نو برای پیروزی بر ظلم و تجاوز بنیان نهاد. هرچند که نتوانست به آرزوهای انقلابیش جامه عمل بپوشاند لیکن از دروازه تاریخ گذشت و به افسانه ها پیوست.
خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی
از خودت مراقبت می کنی.
نیازهایت را برآورده می کنی.
خوب گوش می دی یا می خونی، درباره ی رژیم غذایی،
تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن،
همین طور خریدن وسایلی که می گن به دردِ ورزش می خوره.
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتی که آسیب ببینی.
صابون هایی که تن را تمیز می کنن.
افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن.
مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن.
اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات.
زدن آمپولای ایمنی.[واکسن ها]
و خوردن قرصهای نیروزا.
اما یادت باشه که بعد از همه ی اینها
بالاخره قصه به پایان می رسه...
میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری.
دور مواد را خط بکشی، اما آخر می میری.
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،
و در سلامت کامل باشی، اما باز می میری.
میگساری هم که نکنی، باز می میری.
دور کارهای خلاف را خط بکشی، باز می میری.
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،
باز می میری، آخرش می میری.
بالاخره می میری،دست آخر می میری.
آخرش می میری.
می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،
اما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری.
توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز می میری.
از نیکوتین فاصله بگیری، باز می میری.
می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هایت آب بشه،
خوش تیپ تر و تودل برو تر می شی، اما باز می میری.
حمام آفتاب هم که نگیری، باز می میری.
می تونی اون بالا، تو آسمون، پی ِ بشقاب پرنده بگردی
شاید اونا تو رو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری.
بالاخره می میری، در نهایت می میری.
آخر، یک زمانی، می میری.
با کفش های ریبوک و نایس و آدیداس
می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری.
دارو های نیرو بخش هم که بخوری، بالاخره می میری.
روده ات را هم که سالم نگه داری، باز می میری.
می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی،
اما همین که یَخِت را باز کنن، بالاخره می میری.
می تونی ازدواج کنی، اما باز هم می میری.
به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره می میری.
می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی،
آزمایش ایدز، و تست ورزش بدهی،
به غرب، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی.
و تا صدسال زنده بمانی
اما بالاخره می میری.
سرانجام، در آخر کار می میری.
در نهایت، خواه ناخواه می میری.
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری
قبل از این که غزل خداحافظی رو بخونی،
چون بالاخره، در آخرکار می میری.
[شل سیلوراستاین]
"در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟"
]حسین پناهی[
"یکی از کسانی که بدون هرگونه دلیل و سندی صلاحیتش احراز نشده و از کاندیداتوری مجلس محروم شده بود، به یکی از آقایان میگوید روز قیامت پاسخ رسول الله را چه خواهید داد که برای عدم تأیید صلاحیت من چه توجیهی نداريد. ایشان لبخندی میزنند و در پاسخ میفرمایند نگران نباشید رسول خدا هیچ اعتقادی به انتخابات ندارند."
خدا لعنت کنه کسی رو که این تخم لق رو تو دهن عوام شکوند...
انتخابات دیگه چه صیغه ایه...
حکومت فقط مخصوص خدا و رسول خدا و ائمه اطهار و اولیائ خدا و خاصان و نائبان بر حق امام عصر می باشد. بقیه، ایتام و گوسفندانی هستید که در امور دین و دنیای خود جاهل بوده و باید از کسانی که عالم هستند تقلید (هم خانواده با قلاده) کنید.
تکلیف خودتون رو روشن کنید...
یا مسلمانید و باید مطابق فقه اسلامی زندگی کنید، یا انسانید و می خواهید با کرامت باشید...
....That ‘s up to you baby
آقا دیگه چی می خواین!!!!
این همه ریختم به پاتون....
حال کنید....

