روی شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، لبتان مانند پسته خندان ،
عمرتان به بلندای شب یلدا و غمهایتان به کوتاهی روزش باد
شب یلداتون مبارک
پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید : می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آوردند ؟
مرد در جواب گفت : آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد و من پدربزرگ برادر تنی خود شده بودم
چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پرسم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام
حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا کارتان به تیمارستان نمی کشید ؟
واااااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!
من که دیوونه شدم...
آقا اگه خواستین زن بگیرین عین آدم بگیرین...
با توام...
نیشتو ببند....
تو الان با یه آدم دیوونه طرفی!!!!
شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد گفت : ببخشید
من که می دونم منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه
بچه ها می گفتن اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یک شنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من که می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم
دوشنبه : امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟
من که می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود حتما استقلالیه وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم
چهار شنبه : امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا دانشکده پرستاری کجاست ؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کاردرستی خودم موندم که چه طور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه
پنج شنبه : یکی از دوستهای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد که من بی خیال مینا بشم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شکوهی و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه ؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم که راه بیفتم مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دارم![]()
“برگرفته از بولتن جشنواره دانشجویی اصفهان اردیبهشت 81 “
میگم این پرویز هم زرنگ شده ها!!!! مشرف رو میگم.
فکر کنم از مملکت ما یاد گرفته باشه... میگن چند نفر رو با کلی اسلحه و مهمات دستگیر کردن و اون بخت برگشته ها هم همون اول اعتراف کردن که می خواستن مشرف رو ترور کنن.
آخه پرویز کوچولو...تو اگه عرضه این کارا رو داشتی بعد از هفت هشت سال که القاعده تو خونت لونه کرده بود می گرفتیشون.
چطور مامورات نتونستن عاملین سوء قصد به جان خانوم بی نظیر رو شناسایی کنن و اونا با خیال راحت اون منطقه که هیچ!!!! چهار تا پاکستان رو هم با هم می ترکوندن.
نه عزیزم .... درستو خوب یاد نگرفتی....
اول باید یه عده افغانی و ترک و کارگر و عمله بنا رو می گرفتی. بعد باید اعلام می کردی که ما اینها رو گرفتیم.
بعدش بعد از دو ماه که اونا بازداشت بودن تازه باید اعتراف می کردن که آره!!!! ما می خواستیم تو رو ترور کنیم.
بعدش هم باید یک مستند تلوزیونی ترتیب می دادی که اونها در اون با رضایت خاطر اعتراف کنن.
نه اینکه تو نیم ساعت هم اونها رو بگشیری و هم اعتراف کنن و هم تو تلویزیون نشون بدی. بابا تودست این مرتضوی خودمون رو هم از پشت بستی.
اینا دو ساله که دارن خودشونو پاره می کنن که اتهاماتی از قبیل اقدام علیه امنیت ملی....توهین به مقدسات...نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی رو جا بندازن اونوقت تو ظرف نیم ساعت همه این کارا رو با هم کردی!!!!!!
بابا ایول داری...
دمت گرم...
تو مي گويي كه قتل قوم سرگردان دروغه / هزاران تن درون كوره ي سوزان دروغه
گلوله در دل مادر كه نوزادش به آغوش / نگاه كودكي بر مادر بيجان دروغه
اروپا و زمستاني دراز و سرد سوزان / تن عريان زنهاي بدون جان دروغه
تمام گاز سمي در دل شبها دروغه / سرشك كودكان زخمي و حيران دروغه
جوان و پير كودك در صف تير و گلوله / يتيمان بجا مانده از اين ياران دروغه
تو مي گويي بناي سرد اردوگاه ارشليك / وبانگ چكمه بيداد سربازان دروغه
خروش ناله غمگين مليونها يهودي / به خونين خاك نازي پرور آلمان دروغه
ولي ايا ستم بر ملت ايران دروغه / به نام دين به دار افكندن ياران دروغه
به جرم حق نوشتنها قلم را سر بريدن / بگو هر روز قتل روشن انديشان دروغه
زن ايراني در فصل نبردي نابرابر / برويش آن حجاب تيره پوشاندن دروغه
بگو ايا بزور تيغ و تهديد چاقو / بزندان بردن ازادي ايران دروغه
تو مي گويي و ليك هر مرد آزاده بداند / كه گفتار حقير حاكم نادان دروغه
[بابك اسحاقي]
اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
خانمها ، بانوان، سركاران عليه:
وقتي در صف شير مردم جايشان را به شما نمي دهند؟
وقتي كرايه تاكسي را مي دهيد راننده نمي گويد قابلي نداره؟
وقتي لبخند مي زنيد بچه هاي كوچيك از ترس قيافه شما گريه مي كنند ؟
وقتي راه ميرويد بهتر است كه راه نرويد؟
آيا وقتي به زيبايي فكر مي كنيد همان زماني است كه به خودتان فكر نمي كنيد؟
اگر مي خواهيد وقتي قدم بر ميزنيد مردان كف بر شوند...
اگر مي خواهيد وقتي پلك ميزنيد مردان در خاك و خون غوطه ور شوند...
اگر مي خواهيد وقتي با آنها صحبت مي كنيد خود را تكه تكه كنند...
اگر مي خواهيد وقتي به آنها لبخند ميزنيد از كت خود يه چرخ گوشت در آورند و خود را چرخ كنند
به موارد زير توجه كنيد:
"البته بگما تمامه اين كارا كاره مردانه جلفه "
حالا به نكات زير بي زحمت كمي دقت كنين تا شايد فرجي بشه
در باب اداي جملات:
در اداي جملات و واژه ها دقت خاصي مبذول فرماييد. به طور مثال اول هر جمله از واژه ( آخي ) استفاده كنيد.
حتي المقدور واژه هاي پاياني جمله را كمي بيشتر از حد معمول بكشيد به طور مثال:
(فردا مي بينم………… ……… .ت(
عشوه فراموش نشه هاااا
سعي كنيد ريتم پلك زدنتان را با ميزان هجاهاي جمله تان هماهنگ كنيد مثلا در جمله
“من به فلان چيز علاقه دارم” براي “من” يك پلك و براي “به فلان چيز علاقه دارم” 9عدد پلك بزنيد.
لفا امتحان كردنو بزارين واسه بعد بزارين ادامه درسو بدم
در باب خوردن غذا:
در حين خوردن بايستي بسيار جلب توجه كنيد براي اين كار جسم خوردني را از انتها با دو انگشت اشاره و شست گرفته و پيش از فرو بردن كامل در دهان با لبها بازي دهيد (ميدونم نميتوني جلوي شيكمتو بگيري و ميخواي همشو يه جا بزاري دهنت حالا اين دفه رو كم كم بخور(
غذا را به نحوي بجويد كه لبها به طور يكي در ميان غنچه گردد.
در باب راه رفتن:
سعي كنيد تق تق پاشنه كفشتان به گونه اي تنظيم گردد كه يك ملودي عاشقانه را براي مخاطب تداعي كند.
هيچگاه فاصله ما بين قدمهايتان از دو سانتيمتر تجاوز نكند هر جند عجله داشته باشيد.
در باب لبخند زدن:
آداب لبخند زدن بستگي به مستقيمي به وضعيت دندانهايتان دارد اگر دندانهايتان كج و معوج، لك لك، فاصله دار و داراي ساير نا هنجاريها داريد(كه متاسفنه يا خوشبختانه اكسر خانوما همين وضعو دارن) …تبسمي كفايت ميكند
اگر دندان كناري خود را طلا كرده ايد از همان طرف بخنديد
اگر اصولا دنداني در كار نيست به گونه اي چشمان را خمار كنيد كه كار لبخند را ميكند
در باب ورود به كلاس:
هنگامي وارد كلاس شويد كه حداقل يك ربع ساعت از شروع آن گذشته و همه دانشجويان سر كلاس حاضر باشند.
به قول خودتون هر جا دير بري كلاس داره
موقع نشستن دورترين و سختترين صندلي را براي نشستن تا حسابي رسيدن به صندلي مورد نظر طول بكشد سپس ده دقيقه وقت به جمع و جور كردن مانتو اختصاص بديد
بهتر است همگام ورود به كلاس كاور گيتاري ولو خالي روي دوشتان حمل شود
بدون شك تمرين مستمر نقش مهمي را در موفقيت شما بازي ميكند .اگر پس از شش ماه متدهاي فوق پاسخگو نبود بهتر است مخاطبين خود را تغيير دهيد
حتما تا حالا براتون پیش اومده که پشت Rapidshare گیر کنید و نتونید دانلودتون رو انجام بدین.
با لینک زیر شما در سایتی عضو می شین که این دانلود رو براتون انجام میده. امتحان کنید:
اینها دو نمونه از عکس بچه هاییه که در حادثه آتش سوزی مدرسه ای در روستای درودزن مرو دشت از توابع شیراز به این شکل در اومدن.
به خاطر استفاده از بخاری چکه ای....
دولت جمهوری اسلامی اعتبار لازم برای حذف بخاری های فرسوده و غیر استاندارد را ندارد...
دولت جمهوری اسلامی به سفر های استانی می رود...
دولت جمهوری اسلامی نفت را نزدیک به ۹۰ دلار می فروشد...
دولت جمهوری اسلامی ۱۲۰ میلیارد دلار کم می آورد...
دولت جمهوری اسلامی به سفر های استانی می رود...
دولت جمهوری اسلامی به فلسطین و لبنان پول می دهد...
)):
در فصل بهار اگر بتي حور سرشت يک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند بنزد عامه اين باشد زشت سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت
« یک با یک برابر است »
از میان جمع شاگردان یک برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود !
و او با پوز خندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود و آن که
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقرهگون چون قرص مه میداشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟
آیا باز یک با یک برابر بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو میشد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس «دیوار چین»ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
«یک با یک برابر نیست »
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاک
چه شد ملک ايران زمين
کجايند مردان اين سرزمين
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان
کجايند ميران سر مستتان
چه آمد سر خوي ايران پرستي
چه کرديد با کيش يزدان پرستي
به شمشير حق ، نيست دستي
که بر تخت شاهي نشسته است
چرا پشت شيران شکسته است
در ايران زمين شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگي ،
پس چرا بي صداست
چرا خامش و غم پرستيد، هاي
کمر را به همت نبستيد، هاي
چرا اينچنين زار و گريان شديد
سر سفره خويش مهمان شديد
چه شد عِرق ميهن پرستيتان
چه شد غيرت و شور و مستيتان
سواران بي باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج مي شود
جوانمرد محتاج مي شود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است
چرا دشمنش اينچنين سر کش است
چرا بوي آزادگي نيست، واي
بگو دشمن ميهنم کيست، هاي
بگو کيست اين ناپاک مرد
که بر تخت من اينچنين تکيه کرد
که تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
دوست ندارم شمع باشم دختران فوتم کنند ...
دوست دارم سیگار باشم رفقا دودم کنند...
ایول مرام...
کرتیم داش....
پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم.
یک روزگی: ناخواسته، عریان جلوی یک پرستار نامحرم ظاهر شده بودم و حتی پرستار بی حیا بدون چشم های درویش شده، مدام به پشت من می زد!
یک سالگی: در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد!
چهارسالگی: در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می کرد، من می خندیدم! نمی دانم چرا؟!
هفت سالگی: پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد، آن مرد با ال90 آمد را یاد گرفتم.
نه سالگی: در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای پسر همسایه دیگرمان. بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را بشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من!
دوازده سالگی: به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم. در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملاً به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاظر چندین و چند منفی انضباطی گرفتم! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم، چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم!
هجده سالگی: در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته فراگیرغیرانتفاعی شبانه ی علمی کاربردی کاردانی میخ کج کنی در دانشگاه آزاد واحد بوقمنچزآباد (البته یکی ازشعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد!) قبول شدم.
بیست و چهار سالگی: در این سال دانشگاه آزاد به اصرار مدرک کاردانی ام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود تا پاس شود، به من داد!
بیست و شش سالگی: رفتم زن بگیرم، گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی. رفتم یک شغل پردآمد داشته باشم، گفتند باید سابقه کارداشته باشی. رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت: بی خیال زن گرفتن!
سی وسه سالگی: بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت قرارمدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و نخیردرون و پاتخت و کنارتخت و گوشه پایین سمت چپ تخت و... رو گذاشتیم.
چهل ویک سالگی: در این سال گل پسر بابا که می خواست بره کلاس اول، دوتا پاش رو کرده بود توی یک کفش که لوازم التحریر دارا و سارا میخوام. بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه. ورپریده بیشترشو سارا برمی داشت تا دارا!
شصت وشش سالگی: تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم. به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خرید دندان مصنوعی صفرکیلومتر رو نمی داد، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود(!) برای حدااکثر بیست سال اجاره کردم. معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شبها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود!
هفتاد و هشت سالگی: به علت سن بالای من و همسرم، پسرانمان( شما بخوانید عروسهایمان!) ما را به خانه هایشان راه نمی دادند.
هشتاد و پنج سالگی: بلافاصله پس از خوردن یک کله پاچه درست حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه پس دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند!
نود سالگی: همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم، زیادی حرف شده بودند وفردای همین حرف های زیادی بود که به طور نابهنگامی خدابیامرز شدم
او سوار آریا - بنز است
تو
بر دوچرخه
تکیه گاه اوست غربی
تکیه گاه توست خلق
اوستیک تن
تو
هزاران، صد هزاران تن
پا بزن
پا بزن ای قدرت خلق
پا بزن بر چرخ و بر دنده
انتهای ره
تویی پیروز
اوست بازنده
"خسرو گلسرخی"
دریای عشق ساحل ندارد...
بچه ها پارو بزنید ...
هممون باید پارو بزنیم...
کلاه...
کلاهی برای باران...
کلاهی برای خدمت...
کلاهی برای گذاشتن سر مردم...
کلاهی برای گول زدن مردم...
کلاهی برای مقدس شدن...
کلاهی برای خدا شدن...
به گزارش خبرگزاري رسمي جمهوري اسلامي ايران در طول هفته گذشته بر اثر حوادث رانندگي در جاده هاي کشور 706 نفر کشته و زخمي شده اند. بنا به اخبار منتشره 461 حادثه تصادف رانندگي در هفته گذشته روي داده که طي آن94 نفر کشته و 612 نفر زخمي شده اند. طبق همين گزارشها يک هفته قبل از آن نيز 63 نفر در حوادث رانندگي در جاده هاي ايران جان خود را از دست داده و بيش از 560 نفر نيز زخمي شده بودند.
آقا فدای سرتون!!!!!!!!!!!
ما باید پولامونو جمع کنیم و برای حزب الله لبنان بفرستیم تا اونا یه وقت کم و کسری تو زندگیشون نداشته باشن....
خلاصه زندگیه دیگه...
یکی زودتر...
یکی دیرتر...
حساب کنید در این مدت چند فلسطینی کشته شدن...
۱۰ تا؟
۲۰ تا؟
فکر نکنم به ۹۴ نفر برسن...
روز آنلاین:
"
در پي اعلام تبرئه حسين موسويان از سوي قوه قضاييه، روزنامه کيهان که در طول ماه هاي گذشته تبليغات پرحجمي را در انتشار اتهام "جاسوسي" عليه نامبرده انجام داده بود، به انعکاس خلاصه اي از اظهار نظر سخنگوي دستگاه قضايي در اين زمينه اکتفا کرد و در ذيل آن، گزارشي را تحت عنوان اعتراض دانشجويان به تبرئه موسويان" به چاپ رسانيد. کيهان در ابتداي گزارش خود از اين تجمع 20 – 30 نفره (به شهادت عکس هاي منتشر شده در خبرگزاري ها) آورد: "گروهي از دانشجويان دانشگاههاي تهران پس از اعلام خبر تبرئه حسين موسويان، عضو سابق تيم هسته اي، در اقدامي خودجوش، تجمعي اعتراض آميز در مقابل ساختمان اصلي قوه قضاييه برپا كردند." اين روزنامه از قول يکي از حاضران در تجمع نقل کرد که "بايد مشخص شود قاضي پرونده موسويان در طي هفته گذشته با چه كساني ملاقات داشته و تحت تاثير چه كساني حكم صادر كرده است"، واز قول نماينده بسيج دانشجويي در اين تجمع آورد: "وقتي بالاترين مسئول اطلاعاتي كشور اعلام مي كند جرم موسويان اثبات شده تبرئه از سوي قوه قضاييه به چه معناست!"
"
آقا من نمی دونم اینجا چه خبره![]()
بهترین تحلیل رو نیک آهنگ کوثر کرده....
ببینید...
آقا من از بچگی از سرنتی پیتی خوشم می اومد
اون موقع نمی دونستم چرا....
تا اینکه یه نفر رو دیدم و همون احساس به من دست داد....
اولش فکر کردم که همون سرنتی پیتیه...
ولی...
آقا من هیچی برای گفتن ندارم...
شاعران، نویسندگان، ناشران و خوانندگان عزیز؛ متاسفانه جریان خزندهای که سالهاست قصد ترویج ابتذال و فحشا در فرهنگ و ادبیات کشورمان دارد باعث شده کار ممیزی آثار با دقت بیشتری انجام شود. به عنوان مثال به یکی از اشعار مستهجن سالهای اخیر دقت کنید:
نه شیر داره نه پستون
شیرشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزی
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین
شعر فوق بنابهدلایل زیر، قابلیت دریافت مجوز چاپ ندارد:
۱- عدم رعایت قواعد ادبی: هر انسان بالغی متوجه این مساله میشود که دو کلمه توتوله و چهجوره همقافیه نیستند و به همین دلیل کل شعر زیر سوال میرود.
۲- ترویج فحشا: واژه توتوله با یک کلمه بسیار زشت همقافیه و هموزن است.
۳- وابستگی به اجانب: گاو حسن خواننده را به یاد فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی میاندازد و چون مهرجویی از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهیونیزم است به نظر میرسد که شاعر این شعر نیز با وی همدست میباشد.
۴- بدآموزی: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزی بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نیز تحریک احساسات و عواطف و باقی چیزهای ملت همیشه در صحنه میشود.
۵- نشر اکاذیب: شاعر میگوید گاو حسن شیر ندارد در حالیکه در بیت بعدی از صادرات شیر این گاو به هندوستان حرف میزند. گاوی که شیر ندارد چگونه شیرش را به هندوستان صادر میکنند؟
۶- بیتوجهی به منافع ملی: هندوستان در پرونده هستهای کشورمان بارها نامردی کرده است. بنابراین شاعر موظف است به جای صادرات شیر به هندوستان، آن را به برادرانمان در ونزوئلا، فلسطین و لبنان تقدیم کند.
۷- اقدام علیه امنیت ملی: ستاندن یک زن کردی و گذاشتن یک اسم ترکی روی آن (عمقزی)، باعث تحریک قومیتها و اخلال در امنیت ملی میشود.
۸- تشویق به بیحجابی: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روی سر در حالیکه چادر تنها نوع حجاب محسوب میشود، مصداق ترویج بدحجابی است.
علیرغم تمامی ایرادات وارده، از آنجاییکه دغدغه اصلی ما آزادی بیان و اندیشه است لذا تصمیم گرفتیم مجوز نشر شعر مذکور را با تغییراتی اندک! صادر کنیم:
هم شیر داره هم آستین
شیرشو بردن فلسطین
بگیر یک زن راستین
اسمشو بزار حکیمه / چادرشم ضخیمه
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین!
عکسهایی از خانم میترا طاهری...
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست...
