تبليغاتX
گیلی

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 12:22

"عكاسان كه براي ثبت سوژه به جنگ لنزها رفته بودند" (http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=62862)

 

حالا حتماً لازمه هنری بنویسید...


نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 12:19

یه روز مسابقه ای بین نیروهای وزارت اطلاعات و امنیت کشورها برگزار شد. مسابقه از این قرار بود که همه برن تو جنگل و در سریعترین زمان ممکن یک خرگوش سفید بیارن. نیروهای موساد میرن و 5 دقیقه بعد با یه خرگوش سفید برمی گردن. نیروهای سیا میرن و بعد از نیم ساعت یه خرگوش سفید پیدا می کنن. نیروهای وزارت اطلاعات ایران هم میرن و 30 ثانیه بعد با یه خرس قهوه ای برمی گردن. میزنن تو سرش و میگن بگو که من خرگوش سفیدم . خرسه هم میگه من یک خرگوش سفید هستم.

 

 

به نقل از احمد باطبی به نقل از ابراهیم نبوی



نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 13:11

اگر می خواهید جامعه ای را به نابودی بکشانید کارهای بزرگ را به افراد کوچک بسپارید


نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 14:19

 

با اینکه آقای حدادعادل موقع نوشتن کتاب تاریخ دبیرستان تمام تلاش خود را کرد که نقش مصدق کمرنگ شود باز هم آقایون ناراضیند

 

 

فرزند آیت‌الله کاشانی:

·         28 مرداد کودتا نشد

·         در فرآیند مبارزات نهضت ملی ایران و ملی کردن صنعت نفت، مصدق نقش بسیار کوچکی داشته است

·         در مرداد ماه سال 1332 هیچ کودتایی در ایران اتفاق نیفتاده است

·         در25یا 28 مرداد هیچ‌کدام از واحد‌های نظامی علیه دولت مصدق وارد عمل نشدند.

·         بسیاری از تبلیغات در پنجاه سال اخیر کاملاً خلاف واقع بوده و هدف ازاین تبلیغات گسترده این بوده که اولاً چهره ملی برای مصدق جا بیندازند و ثانیاً نقش مداخله‌گر انگلستان را پنهان کنند

                                                http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=60305

 

 

 


نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 13:23

مصباح یزدی:وقتي رياست جمهوري حکم ولي فقيه را دريافت کرد اطاعت از او نيز چون اطاعت از خداست.

 مقلدین مصباح:دو رکعت نماز ارتداد می خوانم قربة الی محمود





نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 14:43

خبر:

به دلیل شیوع آنفولانزای نوع A سفر حج عمره تعلیق می شود.

 بهره برداری از خبر:

اگر وهابی ها باز هم به شیعیان ایران هتک حرمت کنند عمره را تحریم می کنیم.


خبر:

به دلیل نا امنی عراق از اعزام زائر به عراق جلوگیری می شود.

بهره برداری از خبر:

هتلهای عراق باید کیفیت خدمات خود را بالا ببرند وگرنه از مسافرت زائران به عتبات جلوگیری می کنیم.

 


نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 1:38

انقلاب بچه های خودش را می خورد...

انقلاب بچه های خودش را می خورد...

انقلاب بچه های خودش را می خورد...

انقلاب بچه های خودش را می خورد...

انقلاب بچه های خودش را می خورد...

انقلاب بچه های خودش را می خورد...

انقلاب بچه های خودش را می خورد...

انقلاب بچه های خودش را می خورد...

.

.

.



هزار بار بنویسید و روی دستتنو هم داغ کنید

انقلاب بچه های خودش را می خورد...



نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 9:26

جنبش تساوی خواهی زنان موجب می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور شود .

نیچه

 


نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 13:48

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشی ها
با من کنون چه نشست ها ، خاموشی است
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
و چه خواهد شد آن


"حمیدمصدق"






نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 14:57

محمد يزدي» گفت؛ «در زمان غيبت، اداره حکومت از ائمه به فقهاي جامع الشرايط به شکل نيابت منتقل شده است.»رئيس شوراي عالي جامعه مدرسين حوزه علميه قم با تاکيد بر اينکه ولي فقيه، نظام را بر اساس نظر شخصي خويش اداره نمي کند، گفت؛ نظام جمهوري اسلامي ايران نظام خاصي است که از متن قرآن کريم، سنت پيامبر اکرم (ص) و فرموده هاي ائمه اطهار (ع) و از مجموعه آيات و روايات و فتواي اعلام در طول تاريخ غيبت کبري گرفته شده و بعد از حکومت حضرت علي (ع)، نمونه نداشته است. وي که در جمع تعدادي از دانشجويان کشورهاي هند، پاکستان، کانادا، انگليس و تانزانيا سخن مي گفت، افزود؛ اين حکومت آن طور که بايد در دنيا شناخته نشده است.وي گفت؛ بنيانگذار جمهوري اسلامي و مقام معظم رهبري بارها فرمودند اين نظام خود به خود در دنيا صادر خواهد شد و فطرت مسلمان ها به حاکميت خدا تن خواهد داد. رئيس شوراي عالي جامعه مدرسين حوزه علميه قم افزود؛ تکليف مومنين در غيبت کبري مشخص شده و آن رجوع به امر فقهاي عظام و جامع الشرايط است که در روايات و توقيعات حضرت ولي عصر (عج) بيان شده است.

عضو فقهاي شوراي نگهبان گفت؛ فقهاي جامع الشرايط در طول غيبت کبري و همچنين در زمان ما متعدد بوده اند اما هر کدام از آنها که داراي مديريت و تدبير بيشتري بوده براي اداره حکومت برگزيده مي شده است.

دبير شوراي عالي حوزه هاي علميه افزود؛ در راس نظام جمهوري اسلامي ايران فقيه جامع الشرايط حضور دارد که هماهنگ کننده قواي سه گانه در کشور است.

http://etemaad.ir/Released/88-04-18/204.htm

خوش به سعادتمون. هم دنیا رو داریم هم آخرت رو


نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ساعت 23:50

پیامبر فوق بشر بود

- ولی خودش که می گفت انا بشر مثلکم...

درسته ولی با بقیه فرق می کرد. این همه معجزه داشت

- کدوم همه؟

این همه... قرآن، شق القمر، شفای بیماران...

- اگه ابلاغ دستورات خدا رو معجزه حساب کنیم غیر از این چیز دیگه ای تو کتابهای معتبر تاریخی ثبت نشده. تازه...

تو از کجا می دونی؟ تو مگه چند تا کتاب تاریخی خوندی؟ یعنی پیامبر هیچ معجزه ای نداشت؟ تو اصلا چرا داری درباره پیامبر اینجوری حرف می زنی؟ تو چرا ...؟ تو چرا...؟

- ساکت می شم. یاد یه نفر می افتم...

" انسان عاقل در تب معجزه تراشی به کلّی عقل خود را کنار می گذارد . می داند محمد(ص) چون ساير مردم گرسنه می شد و غذا می خورد و طبعاً باز مثل مردم برای قضای حاجت بيرون می رفت . ولی در اينجا ديگر غيرت دينی به او اجازه نمی دهد خاموش نشيند، لذا مدعی می شود که هنگام قضای حاجت سنگ و درخت از جای خود حرکت می کردند و دور وی حصار می کشيدند که از نظر مردم پنهان باشد و شگفت اينکه به قوه واهمه آنان اين فرض راه نيافته است که بگويد او غذا نمی خورد تا محتاج بيرون رفتن باشد . چنانکه در آفتاب هم سايه نداشت . بدين دليل مسلّم که تمام مردم می دانستند پيغمبر غذا می خورد پس بايد معجزه را در جايی ديگر آورد تا محمد(ص) به شکل ديگری از ساير افراد بشر متمايز شود و اين تمايز نبايد در حدود امکانات بشری باشد"

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا (الکهف 110)

بگو: «من فقط بشرى هستم مثل شما؛ (امتيازم اين است که) به من وحى مى‏شود که تنها معبودتان معبود يگانه است؛ پس هر که به لقاى پروردگارش اميد دارد، بايد کارى شايسته انجام دهد، و هيچ کس را در عبادت پروردگارش شريک نکند!


وَقَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأَرْضِ يَنبُوعًا*أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَنْهَارَ خِلالَهَا تَفْجِيرًا*أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ قَبِيلاً أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إَلاَّ بَشَرًا رَّسُولاً*وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن يُؤْمِنُواْ إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَى إِلاَّ أَن قَالُواْ أَبَعَثَ اللّهُ بَشَرًا رَّسُولاً*قُل لَّوْ كَانَ فِي الأَرْضِ مَلآئِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِم مِّنَ السَّمَاءِ مَلَكًا رَّسُولاً (الاسراء 90-95)

و گفتند: «ما هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم تا اينکه چشمه‏جوشانى از اين سرزمين (خشک و سوزان) براى ما خارج سازى... يا باغى از نخل و انگور از آن تو باشد؛ و نهرها در لابه‏لاى آن جارى کنى... يا قطعات (سنگهاى) آسمان را -آنچنان که مى‏پندارى- بر سر ما فرود آرى؛ يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى... يا براى تو خانه‏اى پر نقش و نگار از طلا باشد؛ يا به آسمان بالا روى؛ حتى اگر به آسمان روى، ايمان نمى‏آوريم مگر آنکه نامه‏اى بر ما فرود آورى که آن را بخوانيم! «بگو:» منزه است پروردگارم (از اين سخنان بى‏معنى)! مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم؟!تنها چيزى که بعد از آمدن هدايت مانع شد مردم ايمان بياورند، اين بود (که) گفتند: «آيا خداوند بشرى را بعنوان رسول فرستاده است؟!»بگو: «(حتى) اگر در روى زمين فرشتگانى (زندگى مى‏کردند، و) با آرامش گام برمى‏داشتند، ما فرشته‏اى را به عنوان رسول، بر آنها مى‏فرستاديم!»

وَيَقُولُونَ لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ فَانْتَظِرُواْ إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ (یونس 20)

مى‏گويند: «چرا معجزه‏اى از پروردگارش بر او نازل نمى‏شود؟!» بگو: «غيب (و معجزات) تنها براى خدا (و به فرمان او) است! شما در انتظار باشيد، من هم چون شما در انتظارم!






نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 14:53

شب سردي است، و من افسرده

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

سهراب سپهری

 





نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 0:0

The father of five children had won a toy at a raffle. He called his kids together to ask which one should have the present. "Who is the most obedient?" he asked. "Who never talks back to mother? Who does everything she says?"

Five small voices answered in unison. "Okay, dad, you get the toy


نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 16:42

رو به طیران کی خوسم گیلانِ خواباَ دینمه
فوچینم می چوما او کوگا عذاباَ دینمه

می زنای بخواب اَیه مراگه اَ غریبه جا
کله پیش آخرئی روز تی مرگه خواباَ دینمه

اَمی همساده چاکود عمارتِ سه مرتبه
مردمِ خانه ولی من تی قوراباَ دینمه

تی کولا پَشم ناره خنده دآره تی مشتگی
کرتاکرت هچین تی او کفشِ بخواباَ دینمه

دانمه مورام بزه سگه سرم نی وان بینه
هچینی سنگان سر تی چاقو ساباَ دینمه

بشویی کاغذ فاگیفتی نکودی بارواکونی
تا بگم بازار منم تی چله چاباَ دینمه

اوناگم آخر زنای خوابم مرا دس نکشی؟
می ماده بهم خوره تو لا کیتابا دینمه

ترسمه صفیانی بم اَجورکی شب خواب میان
تی مانستان آدم کلّه خراباَ دینمه

همه خو مردِ مرا گول گیدی گول ئیشتاویدی
من تی او نمکیار بساب بساباَ دینمه

نیشته یی می قبر سر کراَ میره آرده یاری
مورده شور خانه تی او دس آسیاباَ دینمه

می دیلاَ غورصه کونه هچین ئی تا سمان پلان
وختی کی سولاخ سولاخ می پاجوراباَ دینمه

درازه روزاَ دری صحرا مرا محل ننی
ج تووبیشتر می کنار تی عکسه قاباَ دینمه

ئی تا روز خانه تکانی ئی تاروز تی گوشورا
ذله یم بسکی همش تی توندِ تاباَ دینمه

می چوقا چلکه چلانه دودٍکه بویا دهه
تی گولاب شیشه ولی مکّه گولاباَ دینمه

من کرا سیلی مرا می دیمه کا سُرخادرم
در عوض بجوش بآموک تی زرده آباَ دینمه

روزی صدبار نیشینم عیزرائیلهِ نامه فادم
فان درم رایا اَکه اونه جواباَ دینمه

گرمه خوابم .... دو خوانه مرا مسافرخانه چی
ویریزم چفه عرق می رختخواباَ دینمه

دمبدم شیطاناَ لانت کونمه خودایا گم
اَکه پس می نازنین احمدگوراباَ دینمه؟

من کی ماشین نارمه موتورچینَه وراگیرم
فورانید گشتِ جاده شکار گوراباَ دینمه

ج هورام واگردمه شم فتاحی ورجا کَلَرم
گمجِ من رفِ جور اربا دوشاباََ دینمه

فردایی بپائیسم پا کُرسی جور تلارِه سر
دسه دسه بچرا دشتگی گاباَ دینمه

بارِجیر چارودارِ پیش کره مهتاب بشوپس
ماسوله قاطرانِ دهن اَلاباَ دینمه

گردانم می فانوساَ شب قلاکولِ صحرایی
اونه کاهو باغ من کاپیش و راباَ دینمه

رقایب روزهِ ره شم چارباغ قبرستانی پوشت
نان و حلوا تُخس کونم اونه صواباَ دینمه

من کی باور نکونم عومر اگه بفا بداشت
فومنِ آغوزکله آشِخ توراباَ دینمه

وختی شید هوا خوشیِ شهرِبجار حصیرشورا
ماسی و مارُخ و مُمتاز و رُباباَ دینمه

دمبتو ابرِ مانستان می دیلاَ گریه دره
دمبدم می پاجیری روبار آباَ دینمه

یانی به ... زاکی هوا دبه می کلّه ئی تا روز؟
فومنِ سه شنبانه آلبالو آباَ دینمه؟

یانی به ... کتل بنم خورشیدی قاوه خانه پیش؟
شیخالی تاوستانِ ورفه دوشاباَ دینمه؟

پاگوشا سونت کونی هفت شب و گازه فورشان
آخ ئی واردِه دیهاتِ عروسی داباَ دینمه؟

ئی شکم تا بخورم اَساَ تراَ نواستنه
فومنِ حلوا کوچیل می دیله باباَ دینمه؟

طیرانِ خوشکله ناناَ چیلیک زنم درجک پوشت
خیابان کلوخ کلوخ دود کباباَ دینمه

شیونی من کی شبان شکر خودا گوشنه خوسم
پس چی واستی گیلانِ اَچه مَچی خواباَ دینمه؟



برگردان فارسي

خواب آشفته

رو به تهران که می خوابم خواب گیلان را می بینم
چشمم را می بندم و گرفتاری آن سامان را می بینم

همسرم را در شهر غربت خواب می بینم که بمن می گوید
آخر روزی خواب مرگت را کنار آتش خواهم دید

او می گوید همسایه ما آپارتمان سه طبقه ساخته
در عوض در خانه ی مردم من شاهد دروغ تو هستم

می گوید کلاهت پشم ندارد و مشتگی ات خنده دار است
تنها صدای سُرخوردن کفشِ بخوابت را می بینم

او می گوید میدانم چاقوی زنگاربسته ات سرِ سگ را هم نخواهد بُرید
تنها سائیدنش را روی سنگها می بینم

او می گوید رفتی و درس خواندی و نگفتی چیز بفروشی
تا من هم شاهد چاپیدنت در بازار باشم

به او می گویم آخر ای زن در خواب هم مرا راحت نمیگذاری؟
دلم بهم می خورد وقتی تو لا کتاب را می بینم
می ترسم دیوانه شوم اینطور که شب در خوابم
مثل تو آدم کلّه خراب را می بینم

همه با شوهر خود گل می گویند و گُل می شنوند
من فقط سائیدن (گردوی) ترا می بینم (برای فسنجان)

نشسته ای و برای سر قبرم برنج آرد می کنی
در خانه ی مرده شوی آسیاب دستی ترا می بینم

دلم از غصه مثل آبکشی می شود
وقتی که جوراب پای خود را سوراخ سوراخ می بینم

در طول روز در حیاط خانه ای و بمن نگاهی نداری
بیشتر از تو در کنارم قاب عکست را می بینم

یک روز خانه تکانی داری و یک روز شستن کثافت
خسته ام از بسکه تلاش ترا می بینم

لباس پشمی روستائی من چرکین است و بوی دود می دهد
امّا در گلاب پاش تو گلاب مکّه را می بینم

من با سیلی صورتم را سرخ نگاه می دارم
امّا در عوض تو صفرایت بجوش می آید

روزی صدبار می نشینم و برای عزرائیل نامه می نویسم
چشم انتظارم چه وقت جوابش بدستم می رسد

در خواب گرم هستم که مسافرخانه چی صدایم می کند
بر می خیزم رختخوابم غرق در عرق است

هردم به شیطان لعنت می فرستم و به خود می گویم
پس چه وقت احمدگوراب آبادی نازنینم را خواهم دید؟

من که ماشین ندارم روی برترک موتورچی ها سوار می شوم
آنها میرانند در جاده ی گشت آبادی شکارگوراب را می بینم

از همان راه برمی گردم ودر آبادی کلرم بمنزل دوستم فتاحی می روم
و در داخل ظرف گِلی او روی طاقچه اربادوشاب (شیره میوه جنگلی) را
می بینم

فرداهم در هال چوبی خانه برصندلی چوبی می ایستم
و چرا کردن گاوهای دشت را تماشا می کنم

در شبهای مهتابی جلوتر از چارودار ...
بخار نفس قاطران ماسوله را نگاه می کنم

فانوسم را در شب صحرای آبادی قلعه گُل می گردانم
تا در باغ کاهو حلزون و آب دزدک را ببینم

در روزی که برای مردگان خیرات خواهند داد به قبرستان چهارباغ (واقع در فومن) خواهم رفت
و نان و حلوا قسمت خواهم کرد تا صوابی دیده باشم

من که باور نمی کنم اگر عمر وفائی داشت به
آبادی (آغورکله ی) فومن نزد آقاشیخ ترا خواهم رفت

در روزهای آفتابی وقتی برای شُستن حصیر به شهرِبجار محله ی فومن میروند
من معصومه ماهرخ و ممتاز و رباب را خواهم دید

دلم چونان ابرگرفته هوای گریه دارد
و هر دم زیرپایم رودخانه ایست

یعنی می شود هوای کودکی روزی بسرم بزند
و من در سه شنبه بازار فومن آب آلبالو ببینم؟

آیا می شود در قهوه خانه خورشیدی بر صندلی
بر صندلی کوچک چوبی تابستان برف و دوشابِ(معجون برف و شیره میوه جنگلی) شیخ علی را میل کنم؟

بی آنکه اکنون طمع کرده باشی ... یک شکم سیر
از حلوای کُنجدی فومن که باب دل من است بخورم؟

مراسمی چون دعوت از عروس و داماد و شب هفت بچه و مراسم بیرون آمدن دندان بچه و ختنه
آه می شود دوباره آداب عروسی روستائیان را ببینم ...؟

در پشت پنجره نان خشک تهران را سق میزنم (می خورم)
در حالیکه نظاره گر انبوه دودکباب در خیابانم

شیون من که شکرخدا شبها گرسنه می خوابم
پس چگونه است که (در تهران) خواب آشفته ی گیلان را می بینم؟

 

شیون فومنی

www.sheevan.com

 


نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 13:25

دو کودک در شهری از زمان طفلی تا به وقت پیری با هم مبادله کردندی. روزی بر سر مناره ای به همین معامله مشغول بودند. چون فارغ شدند یکی با دیگری گفت: این شهر ما سخت خرابست. دیگری گفت: شهری که پیران با برکتش من و تو باشیم، آبادانی در او بیش از این توقع نتوان داشت.



نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 12:45


Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an off hand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way
Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain
You are young and life is long and there is time to kill today
And then one day you find ten years have got behing you
No one told you when to run, you missed the starting gun

And you run and you run to catch up with the sun,
  but it's sinking
And racing around to come up behing you again
The sun is the same in the relative way, but you're older
Shorter of breath and one day closer to death

Every year is getting shorter, never seem to find the time
Plans that either come to naught
  or half a page of scribbled lines
Hanging on in quiet desperation is the English way
The time is gone the song is over
  thought I'd something more to say.

Home, home again
I like to be here when I can
When I come home coldened and tired
It's good to warm my bones beside the fire
Far away across the field
The tolling of the iron bell
Calls the faithful to their knees
To hear the softly spoken magic spells.

Pink Floyd

Vocals by Gilmour & Wright

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 13:7

خاصیت چرخ و فلک همینه دیگه...

اگه تا حالا سوار نشدین حتما دیدین. کاری نداره که کی کجا نشسته

کار خودشو می کنه... هر لحظه یه جاست...

کسی که اون پایین نشسته لحظه دیگه به اوج می رسه و اونی که اون بالاست از اوج سقوط می کنه...

راست گفتن که این دنیا چرخ فلکه. گاهی آدم رو بالا می بره و گاهی هم زمین میزنه

 

چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

                                                            دائمایکسان نماند حال دوران غم مخور

 

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 21:1

الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض و بما أ نفقوا من أ موالهم فالصالحات قانتات حفظت للغيب بما حفظ الله و الاتى تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن فى المضاجع واضربوهن فان اطعنکم فلا تبغوا علیهن سبیلا ان الله کان علیا کبیرا.( النساء 34  )

 

ترجمه:

مردان ، سرپرست و خدمتگزار زنانند، بخاطر برتريهايى كه (از نظر نظام اجتماع (خداوند براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است و به خاطر انفاقهايى كه از اموالشان (در مورد زنان ) مى كنند، و زنان صالح آنها هستند كه متواضعند، و در غياب (همسر خود) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرار داده ، مى كنند. و (اما) آن دسته از زنان را كه از طغيان و مخالفتشان بيم داريد، پند و اندرز دهيد! و (اگر مؤ ثر واقع نشد،) در بستر از آنها دورى نماييد! و (اگر آنهم مؤ ثر نشد و هيچ راهى براى وادار كردن آنها به انجام وظايفشان جز شدت عمل ، براى وادار كردن آنها به انجام وظايفشان نبود،) آنها را تنبيه كنيد! و اگر از شما پيروى كردند به آنها تعدى نكنيد و (بدانيد) خداوند بلند مرتبه و بزرگ است (و قدرت او بالاترين قدرتهاست .)

 

تفسير :

سرپرستى در نظام خانواده

خانواده يك واحد كوچك اجتماعى است و همانند يك اجتماع بزرگ بايد رهبر و سرپرست واحدى داشته باشد، زيرا رهبرى و سرپرستى دسته جمعى كه زن و مرد مشتركا آن را به عهده بگيرند مفهومى ندارد و در نتيجه مرد يا زن ، يكى بايد (رئيس) خانواده و ديگرى  (معاون) و تحت نظارت او باشد، قرآن در اينجا تصريح مى كند كه مقام سرپرستى بايد به مرد داده شود. (مردان سرپرست و نگهبان زنان هستند) (الرجال قوامون على النساء).

البته مقصود از اين تعبير استبداد و اجحاف و تعدى نيست بلكه منظور رهبرى واحد منظم با توجه به مسؤ وليتها و مشورتهاى لازم است .

اين مساءله در دنياى امروز بيش از هر زمان روشن است كه اگر هياءتى (حتى يك هيئت دو نفرى ) ماءمور انجام كارى شود حتما بايد يكى از آن دو (رئيس) و ديگرى (معاون يا عضو) باشد وگرنه هرج و مرج در كار آنها پيدا مى شود - سرپرستى مرد در خانواده نيز از همين قبيل است .

و اين موقعيت به خاطر وجود خصوصياتى در مرد است مانند ترجيح قدرت تفكر او بر نيروى عاطفه و احساسات (به عكس زن كه از نيروى سرشار عواطف بيشترى بهره مند است ) و ديگرى داشتن بنيه و نيروى جسمى بيشتر كه با اولى بتواند بينديشد و نقشه طرح كند و با دومى بتواند از حريم خانواده خود دفاع نمايد.

به علاوه تعهد او در برابر زن و فرزندان نسبت به پرداختن هزينه هاى زندگى ، و پرداخت مهر و تاءمين زندگى آبرومندانه همسر و فرزند، اين حق را به او مى دهد كه وظيفه سرپرستى به عهده او باشد.

البته ممكن است زنانى در جهات فوق بر شوهران خود امتياز داشته باشند ولى شايد كرارا گفته ايم كه قوانين به تك تك افراد و نفرات نظر ندارد بلكه نوع و كلى را در نظر مى گيرد، و شكى نيست كه از نظر كلى ، مردان نسبت به زنان براى اين كار آمادگى بيشترى دارند، اگر چه زنان نيز وظايفى مى توانند به عهده بگيرند كه اهميت آن مورد ترديد نيست .

جمله بعد اشاره به همين حقيقت است زيرا در قسمت اول مى فرمايد: (اين سرپرستى به خاطر تفاوتهايى است كه خداوند از نظر آفرينش ، روى مصلحت نوع بشر ميان آنها قرار داده) (بما فضل الله بعضهم على بعض (.

در قسمت ديگر مى فرمايد: (و نيز اين سرپرستى به خاطر تعهداتى است كه مردان در مورد انفاق كردن و پرداختهاى مالى در برابر زنان و خانواده به عهده دارند) (و بما انفقوا من اموالهم .(

ولى ناگفته پيدا است كه سپردن اين وظيفه به مردان نه دليل بالاتر بودن شخصيت انسانى آنها است و نه سبب امتياز آنها در جهان ديگر، زيرا آن صرفا بستگى به تقوى و پرهيزگارى دارد، همانطور كه شخصيت انسانى يك معاون از يك رئيس ممكن است در جنبه هاى مختلفى بيشتر باشد اما رئيس براى سرپرستى كارى كه به او محول شده از معاون خود شايسته تر است .


سپس اضافه مى كند كه زنان در برابر وظايفى كه در خانواده بر عهده دارند به دو دسته اند:

دسته اول : (صالحان و درستكاران ، و آنها كسانى هستند كه خاضع و متعهد در برابر نظام خانواده مى باشند و نه تنها در حضور شوهر بلكه در غياب او، حفظ الغيب مى كنند) (فالصالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله). يعنى مرتكب خيانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر حفظ شخصيت شوهر و اسرار خانواده در غياب او نمى شوند، و در برابر حقوقى كه خداوند براى آنها قايل شده و با جمله (بما حفظ الله)  به آن اشاره گرديده وظايف و مسؤ وليتهاى خود را به خوبى انجام مى دهند.

بديهى است مردان موظفند در برابر اين گونه زنان نهايت احترام و حق شناسى را انجام دهند.


زنان متخلف

دسته دوم : زنانى هستند كه از وظايف خود سرپيچى مى كنند و نشانه هاى ناسازگارى در آنها ديده مى شود، مردان در برابر اين گونه زنان وظايف و مسؤ وليتهايى دارند كه بايد مرحله به مرحله انجام گردد. و در هر صورت مراقب باشند كه از حريم عدالت ، تجاوز نكنند، اين وظايف به ترتيب زير در آيه بيان شده است :

مرحله اول در مورد زنانى است كه نشانه هاى سركشى و عداوت و دشمنى در آنها آشكار مى گردد كه قرآن در جمله فوق از آنها چنين تعبير مى كند: (زنانى را كه از طغيان و سركشى آنها مى ترسيد موعظه كنيد و پند و اندرز دهيد) (و اللاتى تخافون نشوزهن فعظوهن ).

و به اين ترتيب آنها كه پا از حريم نظام خانوادگى فراتر مى گذارند قبل از هر چيز بايد به وسيله اندرزهاى دوستانه و بيان نتايج سوء اين گونه كارها آنان را به راه آورد و متوجه مسؤ وليت خود نمود.
سپس مى فرمايد: (در صورتى كه اندرزهاى شما سودى نداد، در بستر از آنها دورى كنيد) (و اهجروهن فى المضاجع ).

و با اين عكس العمل و بى اعتنايى و به اصطلاح قهر كردن ، عدم رضايت خود را از رفتار آنها آشكار سازيد شايد همين (واكنش ‍ خفيف ( در روح آنان مؤ ثر گردد.

در صورتى كه سركشى و پشت پا زدن به وظايف و مسؤ وليتها از حد بگذرد و همچنان در راه قانون شكنى با لجاجت و سرسختى گام بردارند، نه اندرزها تاءثير كند، و نه جدا شدن در بستر و كم اعتنايى نفعى ببخشد و راهى جز (شدت عمل) باقى نماند (آنها را تنبيه كنيد) (و اضربوهن ).

در اينجا اجازه داده شده كه از طريق (تنبيه بدنى)  آنها را به انجام وظايف خويش وادار كنند.

 

اشكال :

ممكن است ايراد كنند كه چگونه اسلام به مردان اجازه داده كه در مورد زنان متوسل به تنبيه بدنى شوند؟!

پاسخ :

جواب اين ايراد با توجه به معنى آيه و رواياتى كه در بيان آن وارد شده و توضيح آن در كتب فقهى آمده است و همچنين با توضيحاتى كه روانشناسان امروز مى دهند چندان پيچيده نيست زيرا:


اولا: آيه ، مساءله تنبيه بدنى را در مورد افراد وظيفه نشناسى مجاز شمرده كه هيچ وسيله ديگرى درباره آنان مفيد واقع نشود، و اتفاقا اين موضوع تازه اى نيست كه منحصر به اسلام باشد، در تمام قوانين دنيا هنگامى كه طرق مسالمت آميز براى وادار كردن افراد به انجام وظيفه ، مؤ ثر واقع نشود، متوسل به خشونت مى شوند، نه تنها از طريق ضرب بلكه گاهى در موارد خاصى مجازاتهايى شديدتر از آن نيز قايل مى شوند كه تا سرحد اعدام پيش مى رود.


ثانيا: (تنبيه بدنى)  در اينجا - همانطور كه در كتب فقهى نيز آمده است - بايد ملايم و خفيف باشد بطورى كه نه موجب شكستگى و نه مجروح شدن گردد و نه باعث كبودى بدن .


ثالثا: روانكاوان امروز معتقدند كه جمعى از زنان داراى حالتى بنام تفسير (مازوشيسم)  (آزارطلبى ) هستند و گاه كه اين حالت در آنها تشديد مى شود تنها راه آرامش آنان تنبيه مختصر بدنى است ، بنابر اين ممكن است ناظر به چنين افرادى باشد كه تنبيه خفيف بدنى در موارد آنان جنبه آرام بخشى دارد و يك نوع درمان روانى است .

مسلم است كه اگر يكى از اين مراحل مؤ ثر واقع شود و زن به انجام وظيفه خود اقدام كند مرد حق ندارد بهانه گيرى كرده ، در صدد آزار زن برآيد، لذا به دنبالاين جمله مى فرمايد: (اگر آنها اطاعت كنند به آنها تعدى نكنيد) (فان اطعنكم فلا تبغوا عليهن سبيلا).

] اگر هیچکدوم جواب نداد چه کار کنیم؟[


و اگر گفته شود كه نظير اين طغيان و سركشى و تجاوز در مردان نيز ممكن است پديد آيد، آيا مردان نيز مشمول چنين مجازاتهايى خواهند شد؟


در پاسخ مى گوييم آرى مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلف از وظايف مجازات مى گردند حتى مجازات بدنى ، منتها چون اين كار غالبا از عهده زنان خارج است حاكم شرع موظف است كه مردان متخلف را از طرق مختلف و حتى از طريق تعزير (مجازات بدنى ) به وظايف خود آشنا سازد.
داستان مردى كه به همسر خود اجحاف كرده بود و به هيچ قيمت حاضر به تسليم در برابر حق نبود و على (عليه السلام ) او را با شدت عمل و حتى با تهديد به شمشير وادار به تسليم كرد معروف است .
و در پايان مجددا به مردان هشدار مى دهد كه از موقعيت سرپرستى خود در خانواده سوءاستفاده نكنند و به قدرت خدا كه بالاتر از همه قدرتها است بينديشند (زيرا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است)  (ان الله كان عليا كبيرا).

 

 

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 21:33

 

آقا من اومدم

میدونم که دلتون خیلی برام تنگ شده بود (آره جون خودم). بعد از مدتها یه فرصتی دست داد تا دوباره دست به کیبورد ببرم و شما رو نصیحت کنم که از سرگذشت من عبرت بگیرید.

از اولش شروع می کنم که چطور شد ما اومدیم گمبرون.

آقا قضیه اینه که ما پس از 45 روز خدمت مقدس در پادگانی به فاصله نیم ساعت از منزل قرار شد که ادامه خدمت مقدس را در اتاقی در کنار منزل مقدس به اتمام برسانیم. از آنجا که ما یک خانواده بسیار کلفت (KOLOFT) و جزء پارتی دارهای سرشناس می باشیم مسئولان عالی رتبه نظام ارادت خاصی نسبت به ما داشته و با قرار دادن یک خط کش روی نقشه کشور مقدسمان و رسم یک خط از شمال به جنوب، محل خدمت مقدس را در انتهای پاره خط مزبور تعیین نموده و جامعه علمی کشور را داغدار کردند.

به هر حال و به هر جان کندنی بود خود را به گمبرون رساندیم. بماند که در راه چه مصیبتها متحمل گشته و با انواع و اقسام مرکبها و عبور از بیابانها و کوهها و دره ها به اینجا رسیدیم.

 

روز اول:

به منزل بابک آبای که از قبل منتظر ورود پر شکوه ما بود وارد گشته و استراحت نمودیم.

روز دوم:

خود را به یگان مربوطه معرفی کرده و با استقبال گرم آنان مواجه شدم. البته این مواجهه با گرما به محض خارج شدن از درب منزل اتفاق افتاد و تا یگان مربوطه و بعد از آن نیز ادامه داشت.

از آنجا که مسئولین عالی رتبه محل خدمت بنده را در یک جای گلابی تعیین کرده بودند یگان مزبور از قبول این امر امتناع می ورزید تا پسرخاله خودشان را در این جای گلابی نگه دارند و مرا به محل نی انداختن اعراب منتقل نمایند.

خلاصه پس از مقداری آبای بازی و دیپلماسی و تذکر دادن تصمیم مسئولین عالی رتبه و آوردن چیزهایی جلوی چشمشان ما در این مکان گلابی تثبیت شدیم.

روز سوم:

مسئولین مربوطه از من خواستند تا در این مکان گلابی چرخی زده و مراتب خوشامد خودم از هر بخش را به اطلاع آنان برسانم تا آنان نیز با توجه به علاقه بنده حالی به من داده و مرا سر جای مربوطه بنشانند.

پس از سه روز چرخ زدن:

از آنجا که من مطمئن بودم که روسای مربوطه مرا سر جای مربوطه خواهند نشاند بنابراین در این برهه حساس نیز با مقداری آبای بازی و دیپلماسی فعال سر جای مربوطه خودم قرار گرفتم و مسئولین مربوطه را سر جای مربوطه نشاندم.

جای مربوطه:

جای مربوطه عبارت است از یک اتاق شیک همراه با دو عدد کولر و سه نفر آدم و سه فقره کامپیوتر و به مقدار لازم میز و صندلی و یک فروند رادیو.

سهم من از جای مربوطه:

یک عدد میز و صندلی چرخونکی و یک عدد مونیتور درسفته (dorsofteh=shendereh) و یک کامپیوتر تقریبا خوب با پردازشگر دوتایی و حافظه در حد بالای گیگ.

خلاصه الان بعد از مدتها تصمیم گرفتم تا چند خطی بنویسم و شما رو از سلامتی خودم مطلع کنم.

در پست های بعدی بیشتر از اینجا می نویسم.

 

 

پ.ن.

1. سوال موال داشتید بپرسید.

2. جنس منس خواستید بگید.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 12:55


آقا جبر روزگار داره من رو با خودش می بره. من به زودی از یک بندر شمالی به یک بندر جنوبی نقل مکان می کنم. این نقل مکان اگرچه دردسرها و سختیهایی داره و باعث به هم ریختن برنامه ها و اهداف بلند مدتم میشه ولی همراه با جذابیتهایی هم هست.

آب و هوای حاره ای

میوه های استوایی

چهره های استوایی

نزدیک شدن به دوبی!

و...

به هر حال این هم خاطره ای هست و میگذره...

منتظر سفرنامه و خاطرات بندر باشید

 

 

 

نوشته شده توسط گیلی | لینک ثابت | موضوع: